دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده است. هر بار مامان از کسی ناراحت بود و دربارۀ اویی که ناراحتش کرده، حرف میزد، میگفتم: «مامان غیبت نکنیم.»مامان دوست دارم کنارت بنشینم. تو برایم از اویی که ناراحتت کرده حرف بزنی و من هی بد و بیراه بگویم به اویی که ناراحتت کرده است. بنشینم کنارت و تا صبح، تا هر وقت که تو بخواهی پشت سر هر کسی که از او خوشت نمیآید غیبت کنیم. غیبتی غلیظ که حالمان را جا بیاورد.مامان دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده. برای غذا خوردن با تو. برای فیلم دیدن با تو. برای اینور و آنور رفتن
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
بسیار نوشتهام. تقریبا هر روز. این روزها چیزهایی دیدم و شنیدم که بعضی را با دیگران در میان گذاشتهام و بعضی را نه! از بعضی دیدهها و شنیدهها هیچکس خبر ندارد.این هفته به یک دورهمی دعوتم و برای رفتن به آن دورهمی باید به سفری کوتاه بروم.
و شاید سفری دیگر هم در پیش باشد. میم پیشنهاد داده سفر برویم. سفر به جایی که هفتصد کیلومتر از ما دور است. جایی که دوستش دارم و خاطراتی از آنجا دارم. به میم گفتم دوست دارم بیایم و اگر بشود حتما میآیم. اما نمیدانم میشود یا نه؟!فراموشی.این روزها کسی آمد و یادم
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
این روزهای 305 الهام | دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ | 22:49 دیروز از دو نفر حرفهایی شنیدم که شاید اگر وقتی دیگر میشنیدم، غم به دل راه نمیدادم یا اگر میدادم، نمیگذاشتم زیاد بماند. اما دیروز به قول مامان: «آن حرفها به دلم کار کرد» که تا همین حالا هم مرا رها نکردهاند. هر چند دیگر به شدت دیروز و دیشب نیست، اما همچنان هست.یاد کتاب «خشم قلمبه» افتادم. خشمِ پسربچهای در بدنش حرکت کرد. خشمی قرمز و چموش. بالا بالا بالا آمد و از دهانش بیرون زد و بزرگ و بزرگتر شد. غم من هم دیشب تا دهانم بالا آ
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
این روزهای 307 الهام | پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 20:11 یکی یادداشت کوچکی نوشته بود دربارۀ قطرۀ چشمی. یاد مامان افتادم. مدتی پیش از رفتنش، شبها در چشمهایش از آن قطرهها میریختم. همه چیز را خیلی نزدیک و خیلی روشن به یاد میآورم. جوری که قطره را میریختم، چشمهای مامان را پیش از قطره و پس از قطره، نگاهش را، حرفهایمان را.در زمان حاضر رفتیم و دستی به سر و روی مغازه کشیدیم. بابا گاهی میگوید میروم مغازه و کمی بعد نظرش عوض میشود.مامان و بابا نیمۀ دوم شهریور ۱۴۰۳ به سفر رفتند. مامان هنو
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر