خرید بک لینک
دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده است. هر بار مامان از کسی ناراحت بود و دربارۀ اویی که ناراحتش کرده، حرف می‌زد، می‌گفتم: «مامان غیبت نکنیم.»مامان دوست دارم کنارت بنشینم. تو برایم از اویی که ناراحتت کرده حرف بزنی و من هی بد و بیراه بگویم به اویی که ناراحتت کرده است. بنشینم کنارت و تا صبح، تا هر وقت که تو بخواهی پشت سر هر کسی که از او خوشت نمی‌آید غیبت کنیم. غیبتی غلیظ که حالمان را جا بیاورد.مامان دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده. برای غذا خوردن با تو. برای فیلم دیدن با تو. برای این‌ور و آن‌ور رفتن

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 299 الهام | جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 21:6 دیشب میان تمام غم‌ها و غصه‌ها چیزی بود که شادم کرد.یک سال و نیم است که از رفتن مامان و شکستگی‌ها و زخم‌های بابا می‌گذرد. در این یک سال و نیم بابا جز برای کارهای درمانی از خانه بیرون نرفته بود.و اما دیشب...بابا همراه با دوست مهربانش از خانه رفت به جایی که بسیار دوست داشت و در این شب‌ها و روزها بارها و بارها خوابش را دیده بود. قبل از رفتن کت ‌و شلوارها، پیراهن‌ها و کلاه‌هایش را از کمد در‌می‌‌آوردم، می‌پوشید، خودش را برانداز می‌کرد و هی می‌پسن

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

بسیار نوشته‌ام. تقریبا هر روز. این روزها چیزهایی دیدم و شنیدم که بعضی را با دیگران در میان گذاشته‌ام و بعضی را نه! از بعضی دیده‌ها و شنیده‌ها هیچ‌کس خبر ندارد.این هفته به یک دورهمی دعوتم و برای رفتن به آن دورهمی باید به سفری کوتاه بروم. و شاید سفری دیگر هم در پیش باشد. میم پیشنهاد داده سفر برویم. سفر به جایی که هفتصد کیلومتر از ما دور است. جایی که دوستش دارم و خاطراتی از آنجا دارم. به میم گفتم دوست دارم بیایم و اگر بشود حتما می‌آیم. اما نمی‌دانم می‌شود یا نه؟!فراموشی.این روزها کسی آمد و یادم

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 301 الهام | پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 21:3 چند وقت پیش به مدت یک ماه، شب و روزهایی را گذراندم که شبیه خواب بود. شبیه نسیمی بود که آمد، وزید و رفت. پنجره‌ای را باز کردم، نوری تابید و کمی بعد پنجره را بستم. حاصل آن یک ماه شور بود، هیجان بود، بی‌قراری و بی‌خوابی بود و یک چهارپاره.حالا اما هر آنچه از آن یک ماه در خاطرم مانده، محو و مبهم است. با اینکه زمان زیادی نگذشته است.حالا اما هر آنچه از آن یک ماه در خاطرم مانده، محو و مبهم است، اما شیرین، بسیار شیرین.دوباره نشسته‌ام به خوا

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 302 الهام | پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ | 14:35 در زمان حاضر صبح خوابت را دیدم مامان.خواب دیدم از کنار آن حمام قدیمی رد می‌شویم. همان حمامی که تو هر چند وقت با دوستانت می‌رفتی آنجا. در خواب می‌دانستم که نیستی. می‌دانستم که رفته‌ای. تو رفته بودی، اما می‌توانستی هر چند وقت بیایی و به ما سر بزنی. به من گفتی: «باید این دفعه براتون دانیک * درست کنم.» گفتم: «مامان اتفاقاً چند وقت پیش خواب دیدم اومدی برامون دانیک درست کردی.»کمی گذشت و در خواب به چند روز قبل رفتم. من در خانۀ قدیمی‌مان بودم. ب

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 303 الهام | دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 0:19 شعر خواندم، شعر شنیدم و دوست داشتم امشب شعری بنویسم. نشد.با الفی که روزی میم بود حرف زدم. قرار نبود حرف بزنم. می‌خواستم بگذرم و فکر می‌کردم گذشته‌ام، اما نگذشته بودم. امروز بادها شدید می‌وزیدند. رفته بودم تخم مرغ بخرم. از خیابان رد شدم و به آن طرف پیاده‌رو رفتم. باد شدیدتر شد. آنقدر شدید که لحظه‌ای ترسیدم، واقعاً ترسیدم که باد مرا با خود ببرد و همان لحظه ایستادم. و هنوز حس آن لحظه، حسِ تکانی که باد به من داد، حس ایستادن در برابر باد با من م

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 304 الهام | شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵ | 0:48 آرام و آهسته کارهایم را پیش می‌برم. برای یک ساعت بعد یا نهایتا یک روز بعد برنامه‌ریزی می‌کنم. از این بیشتر را نه می‌توانم و نه اگر بتوانم، کاری از پیش می‌برم. زمانی برنامه‌هایم بلند بود. به بلندای ... یادم نمی‌آید به بلندای چه! اما بلندتر از این حرف‌ها بود. دیشب به تماشای چندبارۀ فیلم محبوبم نشسته بودم. یک جایی در فیلم ماریان از نقطه‌ای که به آن رسیده بود، حرف زد. حرف‌های ماریان برایم آشنا بود. من هم در خردادماه دانستم که به آن نقطه رسیده‌ام

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 305 الهام | دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ | 22:49 دیروز از دو نفر حرف‌هایی شنیدم که شاید اگر وقتی دیگر می‌شنیدم، غم به دل راه نمی‌دادم یا اگر می‌دادم، نمی‌گذاشتم زیاد بماند. اما دیروز به قول مامان: «آن حرف‌ها به دلم کار کرد» که تا همین حالا هم مرا رها نکرده‌اند. هر چند دیگر به شدت دیروز و دیشب نیست، اما همچنان هست.یاد کتاب «خشم قلمبه» افتادم. خشمِ پسربچه‌ای در بدنش حرکت کرد. خشمی قرمز و چموش. بالا بالا بالا آمد و از دهانش بیرون زد و بزرگ و بزرگ‌تر شد. غم من هم دیشب تا دهانم بالا آ

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 306 الهام | دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ | 6:47 نمی‌دانم این همه فراموشی طبیعی است یا نه؟!خیلی چیزها را از یاد برده‌ام. یکی از بچه‌های کلاس در کانال ت.ل.گرام.ش از کتابی که سال ۹۷ به او هدیه داده بودم نوشته است و من اصلا یادم نبود.الف از حرف‌هایی می‌گوید که روزی به او گفته‌ام و من باور نمی‌کنم حرف‌هایی آن‌چنان از دهان من بیرون آمده باشد.آن روز شعری خواندم و بعد از کمی جست‌وجو فهمیدم شعر خودم است.و در کنار همۀ این فراموشی‌ها، بعضی چیزها را چنان با اطلاعات به یاد دارم که حیرت می‌کنم.د

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

این روزهای 307 الهام | پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 20:11 یکی یادداشت کوچکی نوشته بود دربارۀ قطرۀ چشمی. یاد مامان افتادم. مدتی پیش از رفتنش، شب‌ها در چشم‌هایش از آن قطره‌ها می‌ریختم. همه چیز را خیلی نزدیک و خیلی روشن به یاد می‌آورم. جوری که قطره را می‌ریختم، چشم‌های مامان را پیش از قطره و پس از قطره، نگاهش را، حرف‌هایمان‌ را.در زمان حاضر رفتیم و دستی به سر و روی مغازه کشیدیم. بابا گاهی می‌گوید می‌روم مغازه و کمی بعد نظرش عوض می‌شود.مامان و بابا نیمۀ دوم شهریور ۱۴۰۳ به سفر رفتند. مامان هنو

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

صفحه بندی